تبليغاتX
صدای پای قاصدک


صدای پای قاصدک

وقتی از شادی به هوا می پرم مراقبم تا کسی زمین را از زیر پایم نکشد

من از آن جمع دلگیرم...تو در آن جمع تنهایی

چه دنیلیی برایم ساختی ای غم چه دنیایی

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم

چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبرو داری چه کار ای شک؟راحت باش

که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم

حساذت می کنند آینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر اما باز

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:30 توسط یک غزال| |

روزی که خدا مرا آفرید شاید گفت:دختری را آفریدم نه به زیبایی یه گل سرخ

نه لطیفی یک برگ گل

نه به بزرگی یه دریا

نه به شادابی ماهی ها

.

.

.

ولی آفریدمش تا با من حرف بزند

از دلی بگوید که تنهاست

از قلبی که نالان می تپد

و از چشمانی که روشن می گریند

وامروز

خدایا گریستم با چشمان خیسم

خدایا حرف زدم با تو اما با صدای بغض آلودم

و درد کشیدم در حضور تو

از دست همان دل تنهایم

کجایی تو خدایم

 که نالان به راهت چشم دوخته ام

نگذار آمدنت آرزو شود برایم

من از نیامدنت می ترسم

و خدا شاید گفت:

آمدم اما سیاه بود راهت

من روشنی در تو ندیدم...

و من خدایا

برای روشن شدن راهت

تا ابد می کوشم.... 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:25 توسط یک غزال| |

یه لبخند می زنم

به دنیاو

به تلخی هاش و

به شیرینی ها شو

خلاصه به همه چیزش می خندم

یه خنده ای که خیلی طبیعی جلوه می کنه

تا همه باور کنن که شاد ترین دختر دنیام....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:2 توسط یک غزال| |

خسته ام...خسته از تنهایی و بی پناهی

خسته از درد غربت

من از بی انتهایی خسته ام

توی هیچستانی که زندگی می کنم عطر یاس نیست

چشمک های ستارن آشنا نیست

صدای قناری آشنا نیست

دریا آرام نیست

زندگی ام بی تب و تاب نیست

نوری در چهره ی تاریک دنیا پیدا نیست

توی این دنیا ی خالی

حتی یک دل دریایی هم نیست

خدایا تو بگو...

چرا اینجا کسی دنبال من نیست؟

دلم تنهای تنها

چشام خون خدایا...

چرا تاریک اینجا؟

چرا سکوت دنیا....؟

توی شبا ستاره ای نیست.

نه...خستگی عادت من نیست

دلم تنگ کسی نیست

توی این آسمون خبری از قاصدک نیست

چرا اینجا صدایی نیست؟

گلی...عطری...نسیمی نیست؟

حتی برای این زخم خونین خدایا مرحمی نیست؟

          هنوز وقت سفر نیست؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:10 توسط یک غزال| |

دلم آواز دریا سر داده است

                               امیدوارم

                       امیدوارم که روزی نوشته هایم طنین باران سر دهند

و بارانی که باریدن گیرد بر حوض نقره ای کوچکم

                           و واژه هایم

                                     زبان ماهیانی شوند

که حوض نقره ام دریای آنهاست

                                  وآن وقت تنگی بسازم

از جنس اشکی که از چشمانم جاری ست

                                       برای ماهی هایی که به دریا رساندن شان

                                                                          رویای من است

                         تنگ های سرشار از واژه

                                  واژه هایی از زبان ماهی ها

                             آنگاه که از زندان رها می شوند

                              به سوی دریا

                                   تا جاری شود درد دلم

                                در آب دریا

تا خیس شوند ماسه ها

با خیسی درد هایم

و من آن کسی هستم

که زانو هایم را بغل گرفته ام

و به دنیا می نگرم

چه زشت و چه زیبا

چه تلخ و چه شیرین

و جاری می کنم دلم را در

دل هایی که به بزرگی دریایند... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:30 توسط یک غزال| |

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته وعصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری را از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت کرد.به پر و پای فرشته و انسان پیچید.خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جاروجنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چه کار می توان کرد؟خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند.می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...

بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار از این یک مشت زندگی استفاده کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید.زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند.می تواند پا روی خورشید بگذارد.او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالگ نشد.مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت.کسی که هزار سال زیسته بود.  

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:20 توسط یک غزال| |

باز کن پنجره هارا که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

وبهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه ی چلچله ها برگشتند

وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

ودرخت یاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن زده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

باسر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضب ناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

وسخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

              و بهاران را

                          باور کن.

                         فریدون مشیری

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:47 توسط یک غزال| |

پرستش زخمی ستاره را مرگ پاسخ گفت.

ستاره به دنبال ماه خاموش شد.

تاج طلایی خورشید درسیاهی حسادت دوباره درخشیدو

جهان را مملو از رکود کرد.

اما آنگاه که آسمان از گرمی عشق سرخ شود و

قلب سرد من را تو با حضورت گرم کنی

ستاره دوباره به زمین چشمک می زند.

وخواهد گفت که تا ابد در کنار ماه نفس خواهد کشید

پس...

به حرمت چشمان خسته اش بیا عاشق شویم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:37 توسط یک غزال| |

مجبور نیستم سریعتر از کوسه ای که دنبالمه شنا کنم.

فقط کافیه از نفر کناریم سریعتر باشم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:20 توسط یک غزال| |

آرزو دارم

نیلوفر به دریا های آزاد سفر کند

آرزو دارم

بید مجنون لیلی اش را بیابدو

رها بر روی چمن ها قدم زند

آرزو دارم

عروسک روی دیوار از استسمام هوای دشت لذت ببرد

آرزو دارم مثل آخر قصه های مادربزرگ خورشید و ماه

به جای سیاهی یکدیگر را در آغوش کشند

آرزو دارم

همه ی آرزوهایم با پاکی تو یکی شوندو

هم بال با فرشته ها تا بی نهایت رویا اوج بگیرند

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:54 توسط یک غزال| |


Design By : Night Skin

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس